طلا یعنی سلامتی
برخلاف بسیاری از فرهنگ‌ها که در آن مردم با استفاده از امکانات گرانقیمت و گذراندن ساعت‌ها در مکان‌های مخصوص برنزه کردن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 17:10  توسط ستاره جون | 

پوست‌های خشک و معمولی
مواد لازم
نشاسته ۱ قاشق چایخوری
ماست ۱ قاشق غذاخوری
روش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 17:8  توسط ستاره جون | 

برای تطبیق و هماهنگ سازی یک آرایش معقول و مناسب با رنگ لباس یا مانتو و بخصوص شال و روسری که مانند مو بیشترین تاثیر زیبایی را در کنار آرایش خواهند داشت باید به نکاتی توجه شود که علاوه بر ملاحت وزیبایی خاص خود در چهره پردازی، از هر نوع جلب توجهی که می‌تواند باعث ناهماهنگی آرایش شود جلوگیری شود.

هماهنگ سازی رنگها:
۱-پوشش مشکی وسفید: برای پوشش مشکی و سفید هر نوع آرایشی مناسب است ولی بهترین و مناسب ترین آن رنگهای


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 17:2  توسط ستاره جون | 
از این تکرار ساعتها
از این بیهوده بودنها
از این بی تاب ماندنها
از این تردیدها
نیرنگها
شکها
خیانتها
از این رنگین کمان سرد آدمها
و از این مرگ باورها و رویاها
پریشانم …
دلم پرواز میخواهد !
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 15:51  توسط ستاره جون | 
 با اجازه از عموقندک عزیز
داستان یک جدایی

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زد زیر گریه. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

—————————-

……کاش می شد داستان را همین جا تمام کرد. شاید هم باید همین کار را می کردم. نکته اصلی داستان روشنه ولی ……

  —————————-

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 15:49  توسط ستاره جون | 
با اجازه از عموفندک مهربان
داستان کوتاه نگاه مثبت

چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟


كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه…
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه…
چقدر خوبه مثبت ديدن…
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم…
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 15:47  توسط ستاره جون | 

حتما لازم نیست این طور باشد به شرط این که بدانیم زن و مرد در وهله اول هر دو انسان هستند و خواسته های مشابهی دارند.

من از آقایان و خانم هایی که به رشد و پیشرفت شخصی خود اهمیت می دادند سوال کردم که برای ساخت یک زندگی مشترک عالی چه خواسته هایی از همسر خود دارند. پاسخ آنها می تواند برای شما غیرمنتظره باشد. در این مقاله متوجه می شوید که خواسته های آقایان دقیقا با آن چه خانم ها در این باره فکر می کنند. منافات دارد. هم چنین شما خانم ها با نکاتی آشنا می شوید که به وسیله آنها مرد ایده آل خود را حفظ کرده و زندگی مشترک فوق العاده ای خواهید داشت.

● آقایان خواهان رابطه عاشقانه، صادقانه و بجا هستند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 17:42  توسط ستاره جون | 

 

تابحال دقت کرده‌اید که چقدر وقت و هزینه خرج تقویت پوست و موهایتان از بیرون می‌کنید؟ اگر به آن فکر کنید، بهترین رویکرد برای مطلوب نگه داشتن آنها، تقویت آن از داخل به بیرون است.

موادغذایی مفید برای سلامت پوست، مو و ناخن

تابحال دقت کرده‌اید که چقدر وقت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 17:27  توسط ستاره جون | 

۱-روشن کننده ی گیاهی پوست صورت

ماسک ترکیبی موز:

نصف ۱ عدد موز تازه و رسیده

۱ قاشق چایخوری روغن بادام شیرین یا زیتون

۱ عدد زرده ی تخم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 17:5  توسط ستاره جون | 

بعضی وقتها خواسته ونا خواسته و بدون آنکه متوجه باشیم اخم می‌کنیم آن هم درست زمانی که اصلا لازم نیست مثل تماشای تلویزیون ،رانندگی ،گوش کردن دقیق به صحبت دیگران ویا رادیو ودر معلمان هنگام تصحیح برگه ها وحتی همین الان هنگام کار با کامپیوتر.
این اخم های نا خواسته در سنین جوانی وطبق عادت به مرور در سنین بالاتر تبدیل به یک یا دو خط عمیق و دایمی بین ابروها خواهد شدکه همیشه چهره‌ی ما را به حالت عبوس و اخمو نشان خواهد داد ودر نهایت برای رفع آن مجبور به استفاده از راههای پزشکی به هر طریقی وبا صرف هزینه های زیبایی آنچنانی خواهیم شد.

چرا تا جایی که امکان پیشگیری از این حالت وجود داشته و می‌توان با چند راهکار ساده این خطوط ابرو را کنترل کرد واز به وجود آمدن دایمی آنها جلوگیری کرد بگذاریم بعد ها برای آنها فکری بیندیشیم.

شما می‌توانید تنها با چند توصیه راحت و مفید و درست در زمانی که پوست در حال استراحت است این کار را به خوبی انجام دهید و همیشه چهره‌ای شاداب و باز داشته باشید.

توصیه ی اول: یک شب در میان و هنگام خواب با استفاده از یک قاشق چایخوری سرخالی روغن زیتون و با نوک انگشتان وسط از بین دو ابرو شروع کرده وبه حالت ماساژ بین دو ابرو را به دو طرف صورت کشیده و بدون برداشتن انگشتان از بالای ابرو ادامه داده به زیر چشمها بکشید و ده مرتبه این حرکت بیضی شکلی که حول ابرو تا زیرچشمهاست را ادامه دهید .این ماساژ نه تنها برای پیشگیری از خطوط اخم مؤثر است بلکه از چروکهای زیر چشم نیز جلوگیری می‌کند.

قابل توجه : افراد بالای۳۰سال که از کرمهای دور چشم توسط پزشک تجویز شده استفاده می‌کنند می‌توانند این ماساژ را با کرم دورچشمشان انجام دهند.

توصیه ی دوم: دو شب از هفته را از مقدار کمی عسل (به اندازه ی یک عدس) بین دو ابرو ویا خطهای روی پیشانی مالیده وبخوابید و صبح با آب ولرم شستشو نمایید.

توصیه ی سوم: برای افرادی که اخمهای غیر قابل کنترل داشته و به هیچ وجه نمی‌توانند اخمشان را کنترل کنند و یا هنگام خواب ناخواسته با اخم می‌خوابند وبا اخم از خواب پا می‌شوند توصیه می‌شود که از چسبهای مخصوص ابرو که در داروخانه ها یافت می‌شود به شکل مثلثی یا مستطیلی شکل بریده وبین دو ابرو بزنند.این چسبها را می‌توانند هر شب هنگام خواب استفاده کرده و تاثیرش را حتما ببینند.حتی اگر احساس می‌کنند که اخم کردن برایشان عادت شده و شب و روز ندارد می‌توانند از این چسبها روزها نیز بزنند تا این عادت کم کم از بین برود .نگران دیده شدن این چسب در روز وبیرون از منزل نباشید زیرا به دلیل بی رنگی و همرنگ شدن با پوست وکامل خوابیدن بر روی پوست به سختی دیده خواهد شدکه البته دیده شدن آن هم لزوما ایرادی نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 16:47  توسط ستاره جون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
آرشیو موضوعی
ورزشی
سرگرمی
پوست و مو
سینما
گالری عکس
کودکانه
پیوندها
تالار یک مهندس
عشق ایسم
قوانین زناشویی مدرن
ورزشی
ورزش بانوان
گل اندام میشویم
پیش به سوی اندامی متناسب
dancer aerobic
زیتون
چشم انتظار
زیباترین جملات
زیتون
دختری از تبار باران
صدای دل
فریاد سکوت
قندک میرزا
همه چیز برای سلامتی
یه کاغذ دیواری دوست داشتنی
پاتوق تربیت بدنی ها
بانک اطلاعات و مقاله های ورزشی و علمی
حجاب
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
یک زن ذلیل
دوستان سلام
صور
اخبار روزانه دیزنی و هالیوود
بدون تو هرگز
کوه یخ
درنا
آرام دل
سخنان ناب
پرتال تخصصی تندرستی و علوم ورزشی
درنا2
یادداشت های روزانه یک دیوانه
هرچی بخوای
من وتو در رویای سبزمون
عشق ورزی
گیاهان دارویی
مخزنی از اندیشه های زیبای بزرگان روانشناسی و مشاوره
✿♥✿آنچه تازه مادران بايد بدانند✿♥✿
احمد عزیز
اردیبهشتی امیدوار-چشم انتظار 2
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM